تبليغاتX
عالم رویا
 
عالم رویا
درباره وبلاگ


اول سلام
جونم براتون بگه که پوپک اسم خرگوشمه که سیاهه دوتا پاشم سفیده
کشتم خودمو تا براش اسم انتخاب کردم واسه همینم تا خودمو دوباره نکشتم این اسمو رو وبلاگمم گذاشتم
یه خواهر دارم نمیدونم
شاید قرار بود پسر به دنیا بیاد آخه از دیوار راست بالا میره
عاشق پیتزام
ریاضی رو بگی نگی دوست دارم نمیدونم اونم منو دوست داره یا نه؟
اینجا میخوام نوشته هامو بزارم واینم بگم که اکثر نوشته هام تخیلی هستن
از همتون ممنونم که تحویلم میگیرین ومیاین پیشم
امیدوارم وقتی پیش من هستین برین تو عالم رویا وخوش باشین
پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 :: ::  نويسنده : فاطمه
برین به این آدرس:

http\\Daughter77.blogfa.com

جمعه هفدهم تیر 1390 :: ::  نويسنده : فاطمه
یه روز تو استخر آهنگ تایتانیک می ذارن غضنفر غرق می شه.

چیه چیزی شده؟ چرا ساکتی ؟ دوست داری بنزین بزنی با کارت کی شنیدم بنزین شده هفتصد به

تازگی ! بنزینتو تقسیم می کنی با یکی دیگه که رو کارت بنزینش حساسی روش داری عقاید خیلی

شیک و وسواسی اینقده اونو می خوای که اگه لیتری ۱۰۰ بنزین بدن بازم منو نشناسی

طالع بینی دانش آموزی : یه سکه رو می ندازیم هوا شیر اومد می خوابیم اگه خط اومد فیلم می بینیم

اگه لبه اومد درس می خونیم

خبر فوری هواپیمای تهران شیراز به سلامت به زمین نشست .... کارشناسان درحال بررسی علت این

ماجرا هستند

شاهکار ادبیات : شب بود وخورشید به روشنی می درخشید پیر مردی جوان یکه وتنها به همراه خوانواده

 اش در سکوت گوش خراش شب قدم زنان نشسته بود

شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 :: ::  نويسنده : فاطمه
سلام ببخشید که دوباره مزاحم شدم می خواستم بگم که خبر رسیده که خواهر آگاتا کریستین در وبلاگ :http\\myeyes.blogfa.com

نوشته هاش رو ثبت می کنه  راستی این هم یکی دیگه از دوستا م هست که به نظر خودم نوشته هاش خیلی قشنگه با اینکه تازه وبلاگ زده ولی کارش توژه لطفا به هر دو دوستم سر ی بزنید خوشحال می شم .

شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 :: ::  نويسنده : فاطمه
سلام پس از مدتی یاد این ورا افتادم  بدونین موقع امتحاناتم شده ولی روز ۲۲ خرداد بازم براطون مطالب جدید می نویسم راستی یکی از دوستام حالا اسمش بماند تازه وبلاگ درس ت کرده منم بهش  کمک کردم ازتون درخواست می کنم برین تو وبش وبراش نظر بدین البته دو تا نوشته بیشتر نداره که اون هم دوست عزیزش یعنی خودم براش نوشتم خوش حال میشم براش نظر بدین و ورودش رو به دنیای مجازی تبریک بگین همون طوری که به من تبریک گفتین .

باتشکر مدریت خواب وخیال.

آدرس :http\\lavagirl76.blogfa.com

سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 :: ::  نويسنده : فاطمه
فاطمه خوشگلم ....تولدت مبارک عزیز دلم

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 :: ::  نويسنده : فاطمه



 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

شنبه دوازدهم تیر 1389 :: ::  نويسنده : فاطمه
 

روزی که به گذشته فکر می کردم ،لحظاتی زیبا ،لحظاتی غم ناک ولحظات

 

به یاد ماندنی  در روبه روی چشمانم ظاهر شد.

 

چشمانم برق می زنند، آن ها دریا اند .موقع ناراحتی هایم طوفانی می شوند

 

واز حد خود بیرون می زنند وکلبه های سر راه خود را خراب می کنند.

 

روزی که به گذشته فکر می کردم لحظات غم ناک راحتم نمی گذاشت

 

اشک می ریختم . اشک هایم راه یک دیگر را ادامه می دهند . اشک هایم در

 

راه رسیدن به گلویم بر لبم می میرند. از میلیون ها اشک که من می ریزم

 

گاهی فقط یک اشک به گلویم می رسد آن اشک از شدت خوشحالی بالا و

 

پایین می پرد وبر روی پیراهنم خشک می شود .

 

روزی که به گذشته فکر می کردم لحظات زیبا لحظاتی که با بچه گی ام

 

زندگی می کردم ،راحتم نمی گذاشت؛ قلقلکم می داد ،می خندیدم واز شدت

 

خنده گریه میکردم آن قدر خندیدم آن قدر گریه کردم . آن قدر خندیدم،

 

آن قدر گریه کردم که به خواب فرو رفتم.

 

خواب دیدم ،خواب آینده را ،کسی در خواب از من می پرسید :چرا به گذشته

 

فکر می کنی؟ چرا به آینده نمی اندیشی؟

 

از خواب پریدم هزاران اتفاق که در گذشته افتاده بود ،روبه روی چشمانم

 

ظاهر شدند. می خواستم به آینده فکر کنم ولی نمی شد چون در آینده اتفاقی

 

برای من نیا فتاده یا حداقل من آن را نمی بینم . زندگی همانند پارچه ی

 

سفیدی است که خاطرات گذشته ام مانند لکی بر روی آن قابل مشاهده اند

 

ولی آینده همانند چاهی سیاه وتاریک است وعمق زیادی دارد مثل اینکه این

 

چاه تمام نشدنی است.

 

....................برای یک لحظه سکوت.......................

 

بعد از سکوتم متوجه اشتباهم شدم عمق چاه من روزی به پایان میرسد.

 

من چاه دارم ،تو چاه داری وبلاخره همه چاه دارند،از روزی که به دنیا

 

می ایی سوار سطل آنی وهرروز پایین وپایین تر می روم .

 

عمق چاه من تا دوازده سالگی ام ادامه داشت وکه می داند شاید در دوازده

 

سالگی ویک روزگی ام عمق چاهم تمام شود .

 

عمق چاهم تمام می شود ،به دریا می رسم ،قطره می شوم ،اشک می شوم

 

از چشمان کسی که به گذشته وآینده فکر می کند فرو می ریزم ،راهم تمام

 

نشدنی است. از چشمانش میگذرم ،از گونه هایش می گذرم ،از لبهایش

 

می گذرم ،از گلویش می گذرم ،از دستانش می گذرم ،از پاهایش می گذرم

 

ودر زمین فرو می روم دوباره از زمین انسانی پدید می آید که آن منم.

 

هم اکنون نیازمند نظراتتان هستم.

پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 :: ::  نويسنده : فاطمه
با شنیدن کلمات زیر به یا د چه می افتید ؟

 

(من به یاد چنین چیز هایی می افتم )

 

صدای مادر :صدای دل خراشی که کله  ی صبح بلند می گه :بیدار شو.

 

مدرسه ی من شبیه:مدرسه ی من شبیه پرورشگاه زیتون که وقتی زنگ تفریح میشه بچه زیتوناش می پرن بیرون(چون لباس مدرسه مون زیتونی است).

 

گل:مدل مصنوعیش بیشتر طرفدار داره چون الان بعضی از خانم ها افه میان که به بوش حساسیت داریم.

 

مداد: مداد نوکی ها ش خیلی جدیدن حالا هر کی نوع جدیدش رو نداشته باشه یعنی اینکه اهل پا یین شهر، دیگه آ دم وقتشو صرف  تراش کردنش نمیکنه ولی  خدانکنه که نوک این مداد های جدید  وسط امتحانی چیزی تموم بشه اون وقت موقع تحویل دادن ورقه نصف صفحه حل نشده.

 

جدی:معلم من(ضایع نمی کنم کی بود ) شوخی های بسایر جدی می کنه.

 

شما هم نظر خودتون رو در مورد هر کلمه توی قسمت نظرات بنویسید.

دوشنبه سی ام آذر 1388 :: ::  نويسنده : فاطمه

 http://i31.tinypic.com/k2b59t.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gif http://i28.tinypic.com/aw6xeg.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gif http://i28.tinypic.com/aw6xeg.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gifhttp://i31.tinypic.com/k2b59t.gif

چشم باز کردم دو محبوب،دوهمدم،دوهمدرد،دو مهربان،یک مادر، یک پدر،داشتم .

 

چشم باز کردم،یک غنچه داشتم،غنچه باز نمی شد،چه کنم ؟...چه کنم؟...  .

 

درمحضر مادر بودم ،گفتم:مادرمن را چگونه واکردی؟

 

مادرگفت:توخود روئیدی.

 

سمت چپ را نگاه کردم،درمحضرپدر بودم،گفتم:پدر من چگونه روئیدم؟

 

پدر گفت:من نمی دانم.

 

فهمیدم چرا ،زیرا،مادرم سنگ است ،پدرم سنگ است،من علفی که غنچه رابا خود به دوش

 

میکشم.

 

غنچه سنگینی می کرد،گفتم :مادرتو چگونه سنگینی ام را تحمل کردی؟

 

گفت:توسنگین نبودی.

 

به پدر گفتم: غنچه ام را نگاه میداری ؟

 

پدر گفت: اگرغنچه ات را به من بدهی،غنچه ات می میرد.

 

میدانستم چرا،چون،مادرم سنگ است، پدرم سنگ است،من علفی که غنچه را با خود به دوش

 

میکشم.

 

غنچه ام بی تابی می کرد،گفتم : مادر من را چگونه ساکت می کردی؟

 

مادرم گفت:باد تورا ساکت میکرد.

 

به پدر گفتم: باد را می شناسی؟

 

پدرم گفت: باد را می شنا سم او بود مادر علف ها.

 

غنچه سنگین بود ،من هم ناتوان. غنچه هر روز سنگین تر میشد.

 

روز سوم باد وزید ،دیگر سنگینی غنچه را احساس نمی کردم.

وزش باد زیاد شد،هر دقیقه بیشتر،تا...تا اینکه... باد من را با خود برد...

 

مادرم ،پدرم کجائید... باد ،مادر علف ها ،من را با خود برد.

 

غنچه ام گریه کرد، صدایش را شنیدم،غنچه ام داشت باز می شد.

 

من بعد از آن اتفاق،در باغچه ای افتادم،میان گل های دیگر...

 

حال سالها از آن اتفاق می گذرد... غنچه ام گل شد ،غنچه ام غنچه آورد،غنچه اش غنچه آوردند،

 

شدم یک دسته گل .

 

حال مادرم آب است،پدرم خاک است،من هم یک دسته گل.

 

بعد از اینکه من فروخته شدم،گل هایم... غنچه هایم...برگ هایم ریختند،باز شدم همان علف

 

ساده.

 

بعد از مردن گلها وغنچه هایم، رفتن از پیش مادر پدرم ، باز تنها شدم.

 

تنها شدم ، پیر شدم،ساقه ام خم شد،پژمرده شدم، فقط شیره ام در ساقه هایم جریان داشت.

 

ساقه ام شکست وشیره ام در خاک گلدان ریخت وعمر کوتاهم به پا یان رسید.

 

خاک گلدان که شیره ام در آن بود، بر سر دو سنگ ریخته  شد، جوانه ای از میان ان خاک ها

 

بر خاست وزندگی ام دوباره در کنار مادر و پدرم که سالها پیش از پیششان رفته بودم،شروع

 

شد.

 

دوباره غنچه ای بر روی دوشم آمد  اما این بار میدانستم که چه کنم تا غنچه ام باز شود.

 

مادرم سنگ است ،پدرم سنگ است،من علفی که غنچه را با خود به دوش میکشم.

 

بعد از این همه سال فهمیدم که مهم نیست مادرو پدرم که باشند یا چه باشند  مهم این است که

 

برای تو زحمت کشیده اندواینکه  توچه طور باشی یا که باشی.

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 :: ::  نويسنده : فاطمه
سلام

میدونم خیلی دیر به دیر میام ولی دلائلش به شرح ذیله

۱-درسام ....واااااااای ...که چقدر زیاده تمومی نداره ....باور کنید

۲- سرماخوردگی از نوع طولانی مدت

۳-تحقیقات مافوق توان وجانفرسا دارم که هنوز خیلی هاشونو انجام ندادم

۴-مامانم ....بهم میگه فعلا اینترنت بی اینترنتتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

۵-هیچی دیگه همینا

فقط یه چیز دیگه

بدونین که خیلی دوستون دارم ....خیلی

فعلا.....تا بعد

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 :: ::  نويسنده : فاطمه
سلامی به گرمی کویر

سلامی به سردی پلوی نذری همسایه ی دیوار به دیوار هفت کوچه اونور ترمون

سلامی به قدرت جومونگ

سلامی به داغی آش کشک مامانم

سلامی به سرعت جابجایی پنجمین خورشید !!!!!

سلامی به .....حالا دیگه ولش کن

سلامی به تلخی خداحافظی الان

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 :: ::  نويسنده : فاطمه
سلام

سلام ای ستاره آتشین

سلام ای خورشید نور افزا

حیف که این سلام اولم یعنی همان خداحافظی آخر

چون نمیتوانم بیش از حد گرمای تو را تحمل کنم

من تو را در بچگی لامپی پر نور میدانستم که با شارژ بسیار زیادی کار میکردی !!!!!!!!

هر وقت که در خانه تنها بودم یا در زنگ نقاشی آمادگی ام تو را به برق وصل میکردم وهمیشه دوست داشتم این لامپ هرگز خاموش نشدنی را از نزدیک ببینم ولی نتوانستم

اما حالا که بزرگ شده ام و به فضا سفر کرده ام !!!!!!میبینم تو هیچ انرژی الکتریکی نداری

آه متاسفم باید با تو خدا حافظی کنم وقت رفتن است

خدا نگهدار ای تو پ زرد معلق در فضا

امیدوارم نامه ام را ستاره دنباله دار به تو برساند

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 :: ::  نويسنده : فاطمه

مورچه ی ماجراجو

 

اگرازآفریقا،اروپا،جنگل های آمازون،سطل آشغالی های محله،شیرینی فروشی ها،کلنی های متحدّمورچه هاوکلوچه ی نصفه ای

که خواهرم دیشب انوتوخوابش جاگذاشته بودبگذریم به ایتالیا می رسیم وبامورچه ای به نام.....

سلام.... اوه.... ببخشید که حرفتو قطع کردم چون دوست داشتم خودم داستان زندگیم روتعریف کنم ازنظرتوکه اشکالی نداره؟

خوب این داستان زندگی توهست پس اشکالی نداره.

ممنونم اسم من اندیه من بعداز اینکه مامانم قصه ی دوردنیا درهشتاد روز رو بقول خودش برای لالام تعریف کرد به فکر

مهاجرت وسفرافتادم ولی مال من به هشتاد روزنکشید چون توی بیست روزاوِِّل دوردنیاروگشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...

......اوه نه نه اشتباه نکنین چون بیست روزاوّل رو فقط توی کلنی مونو گشتم خوب اونم خودش یه دنیا یی یه!!!

می خوایین بدونین دنبال چی می گشتم؟

داشتم دنبال شونه ای که بابام برای تولد پنج سالگیم خریده بود می گشتم خوب راستش بابام انو نخریده بود چون

مورچه ها اسکناس چاپ نمی کنن خوب بابام انو ازتوی سطل آشغال پیدا کرده بود ......بگذریم .......بریم سر خصوصیاتم

من سن زیادی ندارم فقط.....فقط.....آها فقط پنجاه ودوسال دارم! آم چی شد؟ چرا دهنتون بازه؟متاسفم شکلات

ندارم!اوه...آقا ذره بین رو برعکس نگه داشتی.....{چند لحضه بعد}.......خوب درست شد من بیست و پنج سالمه

عاشق ذرت بوداده ومرغ سوخاری وهمبرگرونون تست ومربای هویج و......آقا آقا بله بله؟ کلنی که رستوران نداره.

اوببخشید خوب من به کشورها وجا های زیادی سفر کردم مثل مصر،اروپا،آفریقا،بزرگترین سطل آشغال های دنیا،

جنگل های آمازون وخواب خواهر این آقا راستی یه کلوچه ی نصفه ای هم اون جا بود انقذه خوشمزه بود جاتون خالی

الآن توی ایتالیا هستم این جا سیب های قرمز وپیتزاهای گنده داره راستی من به کره هم سفر کردم.

خوب کره اسم کشوریه که جومونگ ویا سونگ ایل گوک اونجا زندگی می کنه.همه ی خبر نگارها افتخار مصاحبه با

جومونگ رو داشتن ومن هم افتخار له شدن زیر پای ایشون رو داشتم البته شانس آوردم که رفتم زیر چین وچروک

کفششو زنده موندم.

امیدوارم دوباره به کلنی مون برگردم البته بعد از دیدن شما منتظرم باشید، به کشور شما هم میام.

اوا داشت یادم می رفت.... شما توچه کشوری زندگی می کنین؟ تو قسمت نظرات بنویسید... میام سراغتون.

جمعه بیستم شهریور 1388 :: ::  نويسنده : فاطمه
سلام

من یه دخترم ...

یازده سالمه

امسال میرم اول راهنمایی ...مدرسه نمونه دولتی

درسم خوبه ولی خوب یه خورده تنبلی میکنم ...البته بعضی وقتا

دوست دارم در آینده یه دانشگاه تاسیس کنم

نمیخوام رئیسش باشم میخوام استادش باشم ودرس بدم

دوست دارم دل وروده کامپیوترو بیرون بریزم....وکلا فول شم

همتونو دوست دارم ....ومنتظرم بیاین سراغم

 

.: Weblog Themes By Pichak :.